دلنوشته مامان موفلفلی
پسرم، نور چشمانم روشنی دیده و جانم من مادرت هستم، کسی که یقین بدان بیشتر از جانم دوستت دارم و خواهم داشت. کسی که از لحظه ای که تو هم نفس من شده ای ، تمام زندگیم به شوق بودن تو جانی تازه گرفته و حسی پر از مهر ، دوست داشتن ، درد ، نگرانی و هر چیزی که یک مادر تجربه اش می کند در من جاری شده و با تمام وجودم عجین گشته. فرزندم میوه زندگیم، زمانی که برای اولین بار ، هوای این دنیا را به درونت بکشی و به روی هستی دیده بگشایی، وارد مسیری می گردی که بخشی از آن سرنوشت ناگزیر توست و از خداوند مهربانم هر لحظه برایت آرزوی بهترین تقدیر را می کنم تقدیری که بر شانه های تو سنگینی نکند و به اسانی بر رنجهای آن پیروز گردی و شادی های آن کامت را لبریز از شع...
نویسنده :
مامان نی نی
10:40
انتخاب نام 2
بالاخره دیشب من و بابایی تونستیم اسم پسر گلمون را که با هم برای دیدنش لحظه شماری می کنیم انتخاب کنیم اسمی که بار اول عمه لادن مهربون پیشنهاد داده بود و بین همه اسم هایی که انتخاب کرده بودیم بیشتر رای آورده بود: اسم پسرمون شد آوش آوش به معنای به زلالی آب و می دونم خدای مهربونی سرشتی به پاکی و زلالی آب به پسرمون خواهد داد و این مسئولیت سنگین من و همسرم خواهد بود که این سرشت را همیشه پاک و نیکو نگاه داریم وبا تمام وجودمون از آن مواظبت کنیم. پی نوشت: داداش اوستا از کجا می دونست ما اسم آوش را انتخاب کردیم ؟
نویسنده :
مامان نی نی
10:21
بابایی خیلی دوستت داره
عزیزکم بابایی خیلی دوستت داره، هر بار که می ره تو اتاقت و وسایل و لباسات را می بینه کلی قربون صدقه ات می ره وقتی میاد خونه و سه تایی باهم هستیم باهات حرف می زنه از آرزوهای قشنگش، برات دعا می کنه و می گه که خیلی دوستت داره هر شب موقع خواب خدای بزرگ و مهربون را شکر می کنه به خاطر بودن تو ... منم هر شب به خدا می گم دوستت دارم و برات دعا می کنم واسه سرنوشت آینده ات که خدا بهترین تقدیر را نصیبت کنه... بابایی هر شب که می خواد چشماش را ببنده می گه یعنی یه روز میاد اینجا بخوابه روی دستای من و با این آرزوی قشنگ چشماش را می بنده
نویسنده :
مامان نی نی
10:26
پیش بینی دایی محمد
اینم پیش بینی دایی محمد از موفرفری م ا ...
نویسنده :
مامان نی نی
20:37
انتخاب نام
٢٤ آبان با بابایی رفتیم سونوگرافی ،دکتر به بابایی هم اجازه داد که بیاد و تو را از تو مانیتور ببینه یکی یکی واسمون توضیح داد الهی من فدات شم دست و پاهای کوچولوت را نشونمون داد،معده ،کلیه ، ستون فقرات .... همشون کوچولو بودند. بعد بابایی گفت بچه مون دختر یا پسر آقای دکتر یه نگاهی کرد گفت الان بذار تکونش بدم ببینم بعد پرسید مامان بزرگا می گن دختر یا پسر؟ خودش جواب خودشو داد گفت مامان بزرگا همیشه می گن پسر وقتی بهت ضربه زد تا تکون بخوری دیدم که بابایی چه ذوقی واست کرداولین بار بود که اینجوری می دیدمش خلاصه دکتر گفت نی نی تون پسر ، خدا را شکر همه چیزشم خوبه.... بعد از اینکه معلوم شد نی نی پسر تصمیم گرفتیم واست اسم انتخاب کنیم اما هنوز تا ا...
نویسنده :
مامان نی نی
16:49
اولین برگ
٧ مرداد ماه امسال خداوند مژده آمدنت را به ما داد.نمی دونی من و بابایی چه حس عجیبی را تجربه کردیم باورش واسمون سخت بود که خدای مهربون به این زودی تو را گذاشت تو دل من... بابایی به یمن خبر خوش تو، واسم یه دسته گل بزرگ خرید پراز گلهای مریم و چقدر هردوتامون به خاطر هدیه ای که خدابرامون فرستاده بود ازش تشکر کردیم و می کنیم دوستت داریم از ته ته دلمون تا فردا صبر کردیم و فردا شب با یه جعبه شیرینی رفتیم خونه عمه، بابایی دوست داشت زودتر به همه خبر بدیم عمه مهربونت وقتی شنید کلی گریه کرد ، اشک شوق .... به مامان بزرگا خبر دادیم همه از شنیدن مژده آمدن تو خیلی خوشحال شدند وکلی واست دعا کردند... منم آرزو می کنم سفرت به سلامتی به انتها برس...
نویسنده :
مامان نی نی
16:27




