آوشآوش، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه سن داره

بهشت خونه ما

دلنوشته های بابایی

سلام پسرم سلام آوشم سلام قشنگ ترین  اتفاق زندگیم امروز چهارم دی ماه سال 91 و من الان ساعت پنج و بیست وشش دقیقه بعدازظهر این مطلب را برات یادگاری می گذارم. تو بیشتر از شش ماه که با من هستی ، روزها یکی پس از دیگری سپری می شن وروز به روز بزرگتر می شی پسرم. بزرگ شدنت را با تموم وجود حس می کنم و ثانیه به ثانیه در کنارت بودن برام قشنگ ترین لحظه ها را خلق می کنند. فکر کنم به قول قدیمی ها تا چشم به هم بزنیم واسه خودت آقا شدی. روزی چند مرتبه وقتی کنار مامات هستم با تو تو دنیای خودت صحبت می کنم. خدایا پسرم را در پناه خودت حفظ کن و در تمام عمر نازنینش از بدیها و دو رنگیها و ناملایمات زندگی و دروغ و... دور نگهش دار و بهترین...
4 دی 1391

چقدر چشم به راهت هستیم

چقدر چشم به راهت هستیم شب ها سجاده سبز دعا را می گسترانیم و آمدنت را در سکون سپاس می گوییم چقدر چشم به راهت هستیم آن لحظه که نگاهمان بر رویت گره خواهد خورد و دیگر بر نخواهد خواست ه تو خواهیم گفت: تو را دوستت داریم نفس هایت عطر باران دارد و شمیم نوبهار زمان تازگی است، فرصت رویش رویت می زداید طعم تلخی هایمان را طعم عسل به کاممان جاری می شود روی ماهت را بر پیشانی سبز فرداهایمان گره می زنیم ای یگانه بهانه هستی مان    
4 دی 1391

شب یلدا

  اینم سفره شب یلدا بود جای همه همه خالی ..... کلی خوراکی های خوشمزه دو تا گل رز هم بابا جون از باغچه چیده ...
2 دی 1391

سیسمونی 1

هر بار که لباسای کوچولو و قشنگت را می بینم کلی ذوق می کنم عمه کامیرا اولین باری که بعد از خبر خوش بودن تو بهش دادیم اومد خونه ما برات یه لباس سبز و سفید خیلی قشنگ آورد و سه تا جغجغه منم اونا را آویزون کرده بودم پایین تخت و هر روز صبح قربون صدقه ات می رفتم. خاله صدیقه یه سفر رفت ترکیه و برات کادو یه دامن خوشگل آورده ، آخه اون موقعه هنوز معلوم نبود که تو پسری عمه لادن هم از اصفهان واست یه لباس کوچولوی سفید آورده وای که چقدر همه همشون قشنگن دستت همه درد نکنه مامان لیلا این مدت هر بار که اومده اینجا بهمون سربزنه برای موفرفری ما کلی اسباب بازیای قشنگ آورده با خودش که همه را واست نگه داشتم بعد از اینکه رفتیم سونوگرافی و آقای دکتر بهمون...
28 آذر 1391

آخر پاییز

داریم نرم نرمک به آخر پاییز می رسیم فصل زرد و نارنجی و قرمزها بازی ابرهای بازیگوش تو پهنه آبی فیروزه ای همیشه آخر پاییز که می شه جوجه هامون را میشماریم و امسال جوجه موفرفری ما هم همراه و هم نفسمون شده و داره با تمام شدن پاییز بزرگ تر و بزرگ تر می شه تا آخر زمستان که کم کم سرما بساطش را جمع کنه و گلهای سفید و صورتی و زرد روی سبزی دستای زمین خودنمایی کنند او هم مثل بهار رویشی نو را تجربه کنه جوجه موفرفری من تو را زیر قلبم نه ،بلکه درون قلبم پرورش می دم وتمام احساس و هستی ام را حصار تو می کنم تا درون قلبم آرام آرام به لحظه اوج خودت برسی دو شب دیگه به شب یلدا مونده جوجوی خوشگلم امسال شب یلدا قراره مهمون خونه بابابزر...
28 آذر 1391

جشن مامان نسرین

مامان می خواد یه کم به عقب برگرده و خاطره هایی که این مدت با هم داشتیم را برام اینجا بنویسه...... اول که من تو دفاع تز ارشد با مامان بودم و فوق لیسانس گرفتم هوووووووووووووووووورا دیگه نمی خواد برم مدرسه! مامان نسرین مهربون می خواست واسه من آش بپزه، قرار شد وقتی فرصت مناسبی پیش اومد که همه بتونن باشن و منم یک کم تو دل مامانم بزرگتر شده باشم مهمونی بگیره، یادمه پنج شنبه 18 ابان بود همه خونه بابابزرگ بودیم عمه ها من و مامان و بابا ومامان لیلا هم باهامون اومده بود. جای خاله ها حسابی خالی بود. مامان نسرین آش رشته خوشممز درست کرده بود واسه مهمونی همه فامیلا و دوستا را دعوت کرده بودن همه خوشمل شده بودند خیال می کردن من نمی بینمشون من همه همشو...
26 آذر 1391

تولدت مبارک عزیزکم

اوستای دوست داشتنیم امروز 3 سال از روزی که آمدنت نوید شادی را به جانمان بخشید می گذرد. در کنارت نبوده ام اما همیشه دوستت داشته ام و خواهم داشت  وجود تو وشادی های کودکانه ات، شیطنت های معصومانه ات لذت زندگی را در من جاری می کند، اوستای مهربانم گل همیشه بهارم زندگیم نورچشمانم تولدت مبارک دوستت دارم و برایت آرزوی تحقق رنگین ترین رویاها را درآینده ات دارم....  
26 آذر 1391